My Desert Rose
عباس... چی کار داری میکنی با دلم... قرار بود من رو بکشی...نه اینکه ... ------------------------------------ یه عزیزه اهل دل این آهنگ رو فرستاده بود برام... تو نباشی...چه کسی... داره دیوونم میکنه این آهنگ... خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا خسته ام... میترسم... خدایا...داری کمکم میکنی.. به وضوح میبینم... اما خودم به خودم کمک نمیکنم... کمکم کن که بتونم خودم رو کمک کنم... تنهام نذار... خیلی بهت محتاجم... خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پنج شنبه گذشت و من وارد ششمین سالی شدم که یه بله محکم گفتم...یه بله ی محکمی که خودمم الان که فکر یکنم میبینم عجب دل و جرأتی داشتم...نه! دل و جرأت نبود...عشق بود و عشق بود و عشق بود...هنوز که هنوزه یادش که می افتم تنم میلرزه...ما واقعا ازدواجمون خدایی بود عباس...وگرنه دووم نمیاوردیم توی این همه مشکل...یادته...من اصلا نمیدونستم اون روز یه همچین مناسبتیه...دو دل بودم...نمی دونستم چی باید بگم...اومدم توی اینترنت که کمی حواسم پرت بشه و وبلاگ گردی...یهو یه وبلاگ باز کردم دیدم این مناسبت رو تبریک گفته...اون لحظه دیگه نفهمیدم کجام و دارم چی کار میکنم...فقط اشکام که گوله گوله میریختن یادمه و سپردن خودم به دستشون و زدن اون میل برای تو و تموم شدن یا بهتره بگم شروع شدن همه چیز... قصه عشق رو روی برگ های پاییز می نویسن... می گن پاییز همون بهاره که عاشق شده...قصه نوشتن و ننوشتن ما...قصه بودن و نبودن ما...قصه زندگیه...قصه بالا و پایین زندگی که ما رو بخودش مشغول کرده...قصه آدمای توی راه مونده قصه آدمایی که رفتن و ما رو تنها گذاشتن...این قصه پیچیده گاهی بیرحم می شه و گاهی عاشق گاهی خشمگین می شه و گاهی مهربون...ولی هیچ وقت از حرکت نمی ایسته...حرکت می کنه و به سرانجام خودش نزدیک می شه... قصه ما هیچ وقت این طوری نوشته نشده بود...من و تو خواستیم که این طور نوشته بشه...یک انتخاب ناب...یک قطعه زیبا...یه اتفاق لطیف...یک انعکاس ظریف...باید ظرافت ها رو ببینیم...دنبالشون کنیم...اطرافیان زود گذر رو فراموش کنیم...می بینی...خیلی وقتا یادشون نیست که حتی چی گفتن.... ما موندنی هستیم...به واسطه خاطراتی که روی تن پاییز و زمستون و بهار گذاشتیم...ما موندنی هستیم...چون عاشق بودیم و هستیم...
الان...بعد از گذشت شش سال واقعا دارم احساس میکنم که چقدر خوب ازمون مراقبت کردن...هر کس دیگه ای بود به شدت جا زده بود...مطمئنم...چون دارم میبینم اطرافیانم رو...اصلا هر کس دیگه ای بود قبول نمیکرد همچین وضعیتی رو...اما احساس من به تو...احساسا تو به من...محکم تر از این حرفا به هم گره خورده بود که این مشکلات دنیوی بخواد این ارتباط رو خراب کنه...
فکر میکنم دیگه به همه ثابت شده...فکر میکنم که دیگه مامان زری هر وقت یاد حرفای شش سال پیش بیافته که من تو رو برای چی میخوام خجالت بکشه و تا آخر عمر پشیمون بمونه...فکر کنم خاله خودم الان اگه برگرده و ببینه چی گفته شش سال پیش نتونه نگاه کنه توی صورت دو تا عاشق...
عشق...؟ واژه ای است که آسمانها و زمین در برابرش سر خم میکنن...چه برسه به دل کوچیک و حقیر من...پس هستم همیشه...همون طور عاشق...اما با یه کوچولو خستگی...فقط یه کوچولو...
و باز هم مثل قدیما خودم رو و تو رو میسپارم به دست خود عاشقشون...میدونی که کیا رو میگم...؟
| Design By : Night Skin |

